Online User ستایش ... ستاد یادواره مردمی شهدای استان سربلند و تمدن ساز فارس ... 14600 شهید ولایتمدار ... ستایش

ستادیادواره شهداء :: 14600 شهید فارس
ستادیادواره شهداء :: 14600 شهید فارس
 

ما با ولایت زنده ایم


نوشته شده در تاريخ توسط ستایش

تویی که نمی شناسمت...
تویی که حسرت با تو بودن, تویی که حسرت شنیدن پند ها و اندرز هایت را می خورم...
تویی که جای خالیت را بین همه جوانان شهرم حس می کنم...
حاج منصور,تو را می گویم...

حیاط خانه را شستم, اب ها را هم از زیر در دادم توی کوچه.
هم زمان منصور از مدرسه امد. با عصبانیت گفت این چه کاریه!
چرا برای رهگذران و همسایه ها ایجاد مزاحمت کردی؟
جارو برداشت و شروع کرد به برگرداندن اب ها از کوچه به حیاط خانه!
می گفت هیچ وقت به هیچ طریق به هیچ کس ظلم نکنید!

عملیات خیبر بود.اتش دشمن هم سنگین. گفت بریم مسیر اتش را از روی بچه ها منحرف کنیم. سوار بر تانک رفتیم جلو عراقی ها. شلیک می کردیم, سریع تانک را جابه جا می کردیم و دوباره اتش...
بلاخره عراقی ها تانک را زدن. از همون ایثار یه ترکش بزرگ تو جمجمه حاج منصور برا همیشه جا خوش کرد...


نیمه شب بود. حاج منصور فرمانده خط بود.برای سرکشی از خط با موتور می رفتیم. دیدم می زنه رو پام و میگه نگه دار!
گفتم چیه؟
گفت مگه ستاره ها رو نمی بینی؟
گفتم خوب؟
گفت میگن وقت نمازه!
گفتم کو تا وقت نماز. بعد هم هنوز چند ایستگاه دیگه باید بریم.
گفت تو برو...
رفتم. وقتی برگشتم. در حال نماز بود. به پهنای صورتش اشک می ریخت. حتی سجاده و خاک زیر ان هم خیس بود...

می گفت این جوان ها و نوجوان ها مثل یک دسته گل نرگس هستند. بعضی ها شکفته اند بعضی هنوز غنچه اند. وظیفه ماست تا ان غنچه ها را شکوفا کنیم.
نیروی جدید که به گردان می امد, یک روز دو روز وقت می گذاشت با تک تک انها حرف می زد....
می گفتن حاج منصور تو هم بیکاری این چه کاریه!
می گفت من تا ندونم اینها از کجا امدن, پدر و مادرشون کیه, چند مرده حلاجن, اخلاقشون چیه که نمی تونم انها را تربیت کنم!!!

در خط پدافندی فاو بودیم که پایش رفت روی مین و قطع شد. از درد هی هی می گفت..
گفتم رفتی از دستت راحت شدیم.
گفت امروز نشد, فردا, فردا نشد پس فردا اما مطمین باش بر می گردم...
خیلی زود برگشت.با همان تک پایش بیشتر از خیلی ها می دوید و کار می کرد.

رفته بودیم برای شناسایی. مهتاب پشت سر ما بود و ما در دید دشمن. گفتم بشین حاجی می زننت!
گفت نترس, تا اجل نرسه و خدا نخواهد اینها کاره ای نیستن!
چند دقیقه بعد عراقی ها شروع کردن به ریختن اتش. یه تیر از ریش حاجی گذشت و از کنار گردنش رد شد!
گفتم دیدی زدن!
گفت دیدی گفتم اینها کاره ای نیستن و اجل دست خداست!


توی خط مراسم عزاداری گرفته بودیم.این دم را گرفتم:"یاعباس یا سیدی،کنار نهر علقمه..."
ولوله ای در بچه ها افتاد.صدای سه ضرب سینه زنی قطعی نداشت.عراقی ها هم حساس شده خط را زیر آتش گرفتن.
دیدم منصور دوید لبه خاکریز جایی که آتش بیش از هرجا بود. دستش را به سمت آسمان گشوده و فریاد میزد: یافارس الحجاز ادرکنی...


تا پایان جنگ, زیر بار ازدواج نرفت.
بعد از جنگ گفت برایم همسری پیدا کنید که سیده باشد(به علت علاقه اش به حضرت زهرا, همیشه دوست داشت داماد ایشان باشد!)، همسر شهید باشد و از شهید دو فرزند داشته باشد.

نیمه شب بود. دیدم در اسایشگاه باز شد. حاج منصور از همان تخت اول شروع کرد به جمع کردن جوراب سرباز ها که گوشه تخت بود. رفت بیرون. ساعتی بعد برگشت و بی صدا به ترتیب جوراب هایی را که شسته بود گوشه تخت ها گذاشت...
ان شب, حاج منصور فرمانده پادگان بود..

درد مفاصل امانم را بریده بود, دکتر هم از درمان نا امید شده بود. بی اختیار رفتم گلزار شهدا. در بین قبور چشمم افتاد به عکس حاج منصور. همانجا روی قبرش از درد افتادم. سه شبانه روز روی قبرش بودم. شب سوم دیدم صاحب همان عکس کنارم, ایستاده. گفت بلندشو جوون برو خونت, خوب شدی...
از جا پریدم, دیگر دردی نبود..

گفت شکایتم را هم بکنی, پولتان را پس نمی دهم. گفتم تو را به حضرت زهرا(س) نفرین می کنم!
شب خواب جوان خوش رویی را دیدم. گفت خواهر کسی را به حضرت زهرا(س) نفرین نکنید. برای حل مشکلتان به حضرت عباس(ع) متوسل بشوید.
گفتم شما؟
گفت شهید خادم صادقم!
صبح نذر کردم.شب نشده پولمان را پس اورد!

و کاش می شد بیشتر از تو بگویم...
هدیه به شهید حاج منصور خادم صادق صلوات,, شهدای فارس

نوشته شده در تاريخ توسط ستایش

سلام
فردا اول آبان سالروز شهادت منصوردلها ، حاج منصورخادم صادق ، است، یادش تا ابد جاودان باد...
مراسم یادبود این سردار بی ادعا ، مورخه اول آبانماه ، پنجشنبه از ساعت ۱۶ بعدازظهر در حرم گلزار شهدای شیراز ، قطعه شهدای خیبر ،  با حضور دوستان و رهروان شهدا برگزار میگردد
ضمن دعوت از شما ، خواهشمند است به سایرین نیز اطلاع رسانی فرمایید.
لبیک یا حسین (علیه السلام)
صلوات


نوشته شده در تاريخ توسط ستایش

حجم : 3 مگابایت |  فرمت : mp3
مدت زمان: 2:00

دانلود - Direct Download Link


نوشته شده در تاريخ توسط ستایش
نوشته شده در تاريخ توسط ستایش

سلام عليكم
شهادت برادر عزیز ، سردار دادالله شیبانی ، مدافع حرم آل الله. را به محضر امام عصر عج ،خانواده معزز شهید و همه پیروان اهل بیت علیهم السلام تبریک و تسلیت عرض مینماییم.
مراسم تشییع پیکر مطهر آن شهید گمنام پنج شنبه ۹۳/۴/۵ ساعت ۹ صبح از حرم ملکوتی حضرت سید علاءالدين حسین (ع) ، آستانه خواهد بود
 و مراسم گرامیداشت  همان روز از ساعت ۱۷ لغایت  ۱۹ در حسینیه ثارالله. ع واقع در بلوار پاسداران برگزار میگردد.


نوشته شده در تاريخ توسط ستایش

جشن بزرگ مردمی امام زمان(عج)


نوشته شده در تاريخ توسط ستایش






نوشته شده در تاريخ توسط ستایش
بسمه تعالی

با استعانت از ایزد منان وتحت توجهات حضرت ولی عصر (عج)

و با نام و یاد شهیدان تا ابد جاودان، مجمع فرهنگی میعاد با شهیدان فارس در نظر دارد...

سفر بزرگ زیارتی سرزمین های نور


را به شرح ذیل اجرا نماید:

· اولین اعزام بزرگ کاروان های خانوادگی با خودروهای شخصی از استان فارس
اعزام در قالب اتوبوس نیز خواهد بود

· هزینه ثبت نام پس از اخذ تصمیمات جدید با احتساب تخفیفات ویژه هر نفر با خودرو های شخصی مبلغ 49500تومان و افراد زیر 7سال مبلغ 30000 تومان و با اتوبوس های ویژه بازای هرنفر مبلغ68500 تومان و افراد زیر 7 سال مبلغ 40000 تومان میباشد.

· مدارک لازم جهت ثبت نام :

1- کپی کارت ملی سرپرست و افراد خانواده

2- کپی کارت خودرو جهت اعزام شخصی

3- فیش واریزی به حساب 255404206697101001 نزد بانک انصار بنام مجمع فرهنگی میعاد باشهیدان

4-تکمیل فرم ثبت نام


· زمان ثبت نام ، پنج شنبه از تاریخ92/12/8 به مدت یک هفته، هر روز از ساعت 16 تا 18

· محل ثبت نام ، بلوار رحمت ، پل رضوان – ورودی اول دارالرحمه – بوستان رضوان – ساختمان میعاد با شهیدان فارس

· به محض تکمیل ظرفیت کاروان ، ثبت نام متوقف خواهد شد، لذا در روز های اول نسبت به تکمیل و تحویل مدارک ثبت نام، اقدام نمائید.


· اعزام مورخه 92/12/28 شروع و مورخه 93/01/02 خاتمه می یابد.

( در اطلاعیه های بعدی، برنامه های سفر ذکر خواهد شد)

· ان شا الله زمان تحویل سال درحرم شهدای شلمچه خواهیم بود .


· شماره های تماس:

برادر قاسم پور : 09173191626

برادر فریدونی: 09179254619
www.miadfars.ir

نوشته شده در تاريخ توسط ستایش

اهسته خود را به گوشه پنجره رساند.ازکنار شیشه شکسته آن به بیرون سرکی کشید.شهر درسکوتی وهم انگیز فرو رفته بود.از دوردست صدای شنی تانکهای دشمن به گوش میرسید. گاهگاهی صدای تک تیری سکوت رامیشکست.درون ساختمان شروع به کاوش کرد.همه بچه ها شهید شده بودند.هیچکدام را نمیشناخت اما گویی سالها بود که با آنها زندگی کرده بود.یکی یکی پاهایشان را جفت کرد.چشمان هرکدام را که میتوانست به روی هم آورد.اشک درچشمانش حلقه بسته بود.آرام آرام میگریست.باگوشه استینش اشکهایش را پاک کرد. از ساختمان با احتیاط بیرون امد.عرض خیابان راطی نمود. به ساختمان مقابل واردشد.به دنبال دیگررزمندگان میگشت.چند مجروح درگوشه ساختمان  دید. ملافه ای را که درآنجا بود را به اهستگی پاره کردوشروع به بستن جراحت های انان نمود.از آنها خواست تا کمترناله کرده وتحمل نمایند.پارچه ای به هرکدام از آنان داد تادر زمان درد در دهان گذاشته وفشاردهند.تاازدردشان کاسته شده وکمتر صدا بدهند.

از ساختمان بیرون آمد.به چند جای دیگر سرک کشید.گویی در سوسنگرد به غیر ازخودش کس دیگری ازرزمندگان سالم نبود.همه یا شهید شده بودندویا اسیرگشته ویا در گوشه ای مجروح افتاده وآخرین لحظات عمرخود را طی میکردند.

صدای سربازان دشمن را که خنده کنان نزدیک میشدند را شنید.قهقهه مستانه آنها کم کم با صدای گلوله های تیر خلاصی که به شهدا ومجروحین شلیک میکردند در هم آمیخت.صدای هرتیر ی راکه میشنید گویی خدنگی بود که درقلبش فرو میرفت.

ترسی موهوم برجانش سایه افکند.در تمام عمرش هیچ گاه نترسیده بود.اما دراین شهر سقوط کرده حالا تک وتنها با خیل عظيم نیروهای دشمن روبه رو بود. نارنجکی به داخل ساختمان افتاد.خود رامحکم به زمین چسباند.ترکشی کوچک به پهلویش نشست.نارنجک های بعدی یکی پس از دیگری منفجرمیشدند.دردلش از حضرت عباس(ع) مددخواست.قدرت عجیبی را در خود احساس کرد.

سرنیزه تفنگ را دست خود فشرد.اولین بعثی که وارد اتاق شد،آواز جای جست با سرنیزه گلوی او را هدف قرار دادو اورابه سمت بقیه پرتاب کرد.تفنگش را به سمت آنان گرفت وشلیک کرد.به سرعت از راه پشت بام به ساختمانهای دیگرفرارکرد.

چند نفرسرباز بدنبالش دویدند.در گوشه ای کمین کرده وانهارا هدف قار داد....

تا آنجا که میتوانست از آنجا دور شد. به آرامی در ساختمانی خزید.

حالا دیگرشب برهمه جا مستولی شده بود.تیممی ساخت.دلش هوس یک جرعه آب راتمنا میکرد. به یاد لب تشنه سالار شهیدان،سلامی داد وبه نماز مغرب وعشا ایستاد.بعد از نمازبه سجده رفت وآرام با خدا شروع به راز ونیاز کرد.سیلاب اشک امانش بریده بود......

کم کم بر اثر خستگی برای لحظاتی خواب بر او مستولی گردید.درخواب صدایی شنید که اورا خطاب قرار میداد.

حسن بلند شو. 

الان نه زمان خواب است.

به سربازان من یاری برسان.

تنش شروع به لرزیدن کرد.

گفت از من تنها چه کاری برمی آید؟

صدا پاسخ داد.

آن تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم.

از خواب وحشت زده برخا ست. 

حس کرددر خواب با مولایش امام زمان(عج) روبرو شده است.دست ها را به سینه گذاشت وبا احترام ازجای بلند شد.تفنگش را در دست گرفت.در آن دل تاریک شب چشم چشم را نمیدید.باگامهای مصمم پای به خیابان گذاشت.چند قدم بیشتر گام برنداشته بود که پایش به چیزی گیرد.آنرا بلند کرد،ارپی جی هفت بود.از آنکه از این سلاح غفلت کرده بود،سری. به حالت تاسف تکان داد.تفنگش را بردوش خودش حمایل کرد.کوله ای پر ازموشک ارپی جی درهمانجا افتاده بود.انراپراز موشک کردوبردوش خود انداخت.جملات مولی متقیان درگوشش طنین اندازمیشدکه جمجمه ات را به خدا قرض بده.

استوار ومصمم درخیابان وکوچه های سوسنگردشروع به حرکت نمود.گویی نیرویی ناخواسته اورا هدایت میکرد. درپیچ اولین کوچه تانک بعثی را هدف قرار داد.شعله آتش تانک را فرا گرفت وانفجار آن موجب رعب وحشت صدامیان گردید.به سرعت دور شد درپیج دیگر تانک دیگری راشکار کرد. دشمن به تکاپو افتاد چند خودرو وجیپ فرماندهی آنان را هدف قرار داد. شهر یک پارچه در دود واتش فرو رفته بود.بی اراده هر جا که پا میگذاشت ادوات وتانکهای بعثی ها در تیر رسش بود.با هرشلیک فریاد الله اکبر سر میدادویکی از آنهارا هدف قرار می‌داد.

حال چندین ساعت بود.که حسن یک تنه تمام شیرازه دشمن را از هم پاشیده کرده  بود.

هوا داشت کم کم صبح میشد.ناگهان خود راکنار مسجد دید.تانکی به سمت او می امد.جلو درب مسجدبه زانو نشست ارپی جی رااماده شلیک نمود.به سمت تانک نشانه رفت.گلوله تیربار تانک بازویش رانشانه رفت.خون از بازویش فوران کرد.محلی به زخمش نگذاشت .موشک ارپی جی را. شلیک کرد.تانک منفجر شد برجک تانک به آسمان پرتاب شد.وجلوپای حسن مقابل درب مسجد فرود آمد.

حسن با پارچه ای که از پایین زیرپیراهنش بریده بود.زخم بازویش رابست وبه داخل مسجد رفت تانماز صبحش را اقامه کند.

دشمن که فکرمیکردبا مقاومت نیروهای کثیری روبروست ازشهر گریخت و به تصرف آن پایان داد.

۸تانک ونزدیک به بیست خودرو ونفربر هدف شکارچی تانک شده بود.

بر سرتیتر یکی ازمجلات عکسی ازتانکی که حسن زده بود نوشته شده بود:

به احترام یک بسیجی تانک کلاهش رابرداشت.

برای شادی روح سردارمفقودالاثر  اسلام حسن حقنگهدار صلوات.


نوشته شده در تاريخ توسط ستایش
تمامی حقوق مطالب برای ستادیادواره شهداء :: 14600 شهید فارس محفوظ می باشد
ویرایش قالب وبلاگ توسط : سومی